تبليغاتX
امتداد ی ها - زندگینامه شهید مهدی باکری به روایت همسرش
هدیه ای در حد بضاعت قلم، به مجاهدین راه خدا خصوصا شهدا

 

پرده را عقب زد تا مهدي را در كت و شلوار دامادي ببيند. صفيه آهسته گفت« اين هم اقاي داماد» زن ها سرشان را آوردند نزديك سر صفيه. مادربزرگ پرسيد « كدام يكي داماد است؟ » صفيه مهدي را نشان داد « همون كه اوركت پوشيده» و لباس سبز سپاه كه شلوارش بالاي پوتين گتر شده و زانو انداخته بود.

 

مردها طبقه ي بالا بودند من را صدا زدند بروم دفتر عقد را امضا كنم. برادرم يوسف و عاقد توي راه پله ها ايستاده بودند. بله را گفتم و دفتر را امضا كردم و برگشتم. چند دقيقه بعد مادر بزرگ پرسيد « چي شد صفيه؟ كي بله ميدي؟» گفتم « مادر جون تموم شد» دلخور گفت « مي گفتي اقلا يه دست مي زديم» و تازه شروع كردند به كف زدن اين عقد ما بود سفره هم پهن نكرده بوديم چون خريدي نداشتيم. كل خريدمان يك حلقه بود كه به اصرار مهدي خريدم. يكي دو ساعت قبل از اينكه داماد بيايد حميد آقا برادر مهدي آمد و يك آيينه ي مستطيلي دور فلزي و دو جعبه سيب زرد آورد.

نيم ساعت گذشت. احساس كردم از بالا سر و صدايي نمي آيد. سرك كشيدم فقط يك جفت پوتين دم در بود فهميدم مهدي تنهاست و هيچ كس به من خبري نداده؛ بي انصاف ها! چادر سفيدم را دورم گرفتم و رفتم پيشش. تا مرا ديد بلند شد سلام كرد و دو زانو رو به رويم نشست. بازهم سرش پايين بود حال و احوال كرد و ساكت شد. دستش را كرد توي جيب شلوارش و يك جعبه ي كوچك درآورد و گذاشت جلويم روي زمين توش حلقه بود حلقه را دستم كردم كه در زدند آمده بودند دنبال مهدي گفت « بايد بروم» مي خواستند نيرو بفرستند جبهه. رفت تا دو ماه و نيم بعد.

 

مهدي را از قبل نمي شناختم برادرش حميد آقا و خواهر بزرگشان را چرا. حميد آقا مربي آموزش اسلحه مان بود.

 

ده روز از جنگ مي گذشت. آن روز بعد از ظهر دوستم حميده آمده بود خانه ي ما. تازه با يكي از بچه هاي شهرباني ازدواج كرده بود؛ آقاي نادري. وقتي خواست برود دم در كه تنها شديم گفت« مهدي باكري رو مي شناسي؟ من رو فرستاده خواستگاري. راستش آقاي باكري دنبال يه همسر اسلحه به دست مي گشت. ما شما رو معرفي كرديم. نظرت چيه درباره ي او؟ » من كه نمي شناختمش. گفتم « بايد فكر كنم»

 

به يك از دوستانم گفتم ذوق زده شد مي گفت« صفيه اشتباه نكني نه بگويي. مهدي از بهترين بچه هاي اروميه ست» هفته ي بعد حميده آمد دنبالم و گفت « آقا مهدي خونه ي ماست. مي خواد  با شما صحبت كنه» آماده شدم به بهانه ي مسجد رفتم. مهدي پشت به پنجره ي اتاق منتظر نشسته بود وارد اتاق كه شدم بلند شد و بدون آنكه نگاهم كند سلام كرد و نشست. من هم نگاهش نكردم كنار پنجره نشستم رو به ديوار. مهدي شروع كرد به حرف زدن. از عقيده اش گفت و اين كه دوست دارد چطور زندگي كند. يادم نيست آن روز چه حرف هايي زد اما در آن لحظه كه مي گفت توي ذهنم به روياهايي كه مي خواستم در همسفر و همراهم باشد فكر مي كردم انگار داشتند واقعي مي شدند.

 

وقتي مهدي حرف مي زد فكر مي كردم همان مرد خدايي است كه زندگي پر جنب و جوشي دارد

 

برگشتم خانه. منتظر بودم برادرم بيايد و به او بگويم كه به مادر و آقاجون قضيه مهدي را بگويد. خودم خجالت مي كشيدم عصر آمد سلام كرد و با خنده پرسيد چه خبر گفتم سلامتي گفت آقاي نادري را ديدم يه چيزايي مي گفت. همه چيز را برايش تعريف كردم يوسف و مهدي دوست بودند همان شب برادرم به مادر و آقاجون همه چيز را گفت. گفت مهدي پسر خوبيه من نمي تونم روش ايرادي بزارم حالا خودتون مي دونيد.» پدرم مهدي را كمي مي شناخت.

 

قرار بود با خانواده ام صحبت كنم و جواب آخر را بدهم. روزي كه آقاي نادري از طرف مهدي براي گرفتن جواب آمد خانه ي خواهرم بوديم با يوسف آمد آنجا جوابم بله بود.

 

يوسف گفت « مي دوني زندگي كردن با مهدي خيلي سخته؟ او با آدمهاي ديگه كه تو ذهنت هست فرق داره. همه ي اين مدت كه من و مهدي با هم بوديم نديده ام يك وعده غذاي سير از گلوي اين آدم پايين بره» خوب من هم آدم متفوت مي خواستم. گفتم « من فكرهام رو كرده ام»

 

اما فكر اين جاش را نكرده بود كه دوري شان اين قدر زود برسد. فكر كرد از كسي كه زن اسلحه به دست بخواهد و مهريه همسرش يك كلت كمري باشد توقع ديگري نمي شود داشت. آن روز كه حلقه خريدند مهدي قبل از آنكه برود پرسيد ر نظرتون در مورد مهريه چيه؟ » صفيه دوست داشت بداند توي سر مهدي چه مي گذرد. گفت« هرچه شما بگيد » مهدي فوري گفت « يك جلد قرآن با يه كلت كمري» هيچ وقت به كسي نگفته بود دوست دارد مهرش چه باشد. مهدي از كجا مي دانست؟ چرا از مهدي نپرسيد؟ تازه يادش افتاده بود. حتي نگفت خودش هم همين را مي خواسته.

 

مهدي مي گفت « ما يك روحيم در دو بدن. اصلا ازدواج يعني همين . من و تو حالا شده ايم يك؛ يه يك قوي» قبل از مهدي هر خاستگاري كه مي آمد استخاره مي كردم جواب مي دادند « صبر كنيد زوج مطهري نصيبتان خواهد شد» مهدي همان زوج بود. آن قدر مطمئن بودم كه حتي استخاره نكردم.

 

آن دو ماه و نيم بعد از عقدمان مهدي يك بار تلفن كرد. خودمان تلفن نداشتيم شماره ي يكي از همسايه ها را داده بودم كه ما را بي خبر نگذارد. هي مي پرسيد « صفيه حالت خوبه؟ مشكلي نيست؟ من بيايم؟» چرا اين قدر نگران بود؟ نگو آقاي نادري سربه سرش مي گذاشته « پاشو برو دختر مردم رو گذاشته اي اومده اي؟» فكر كرده بود من به دوسستم چيزي گفته ام يا او ناراحتي من را ديده و به شوهرش گفته  كه او اين طور مي گويد.

 

بعد از ظهر روزي كه آمد گفت « يك كاغذ و مداد بردار چيزهايي رو كه لازم داريم بنويس يه روز كه وقت داري بريم خريد» مادرم از قبل برايم يك چيزهايي كنار گذاشته بود. به مهدي گفتم. راضي بود با همان ها شروع كنيم. مي خواستيم سبك باشيم و راحت هرجا خواستيم برويم. مهدي مي گفت « تو اگه زندگي مفصل بخواي وظيفه ي منه كه برات آماده كنم» اما هردومان اهل سادگي بوديم.

 

شنبه غروب با خواهرش آمدند خانه ي ما آمده بودند مرا ببرند. اصلا فكر نمي كرديم به اين زودي ها باشد . ماشين دوستش را آورده بود؛ يك ژيان سبز. پرسيد « شما رانندگي بلديد؟» گفتم«نه» سرش را تكان داد و گفت « بايد ياد بگيريد لازمه»

 

تازه احساس مي كرد اصلا مهدي را مي شناسد. او چطور مردي بود؟ هيچ نپرسيده بود غذا پختن بلد است يا نه. اما حالا مي گفت بايد رانندگي ياد بگيرد. ديده بود و شنيده بود كه مردها دوست دارند زنشان كدبانو باشد. صفيه يادش نمي آمد تا به حال خانه ي پدرش غذا درست كرده باشد مادر وسواس داشت به اين كار نمي گذاشت دخترها دخالتي بكنند. دل خوش كرده بود حالا حالاها وقت دارد و اين چيزها را ياد مي گيرد. باز به صورت مهدي نگاه كرد چقدر جدي به نظر مي رسيد.دلش خالي شد.

 

به خودم دلداري مي دادم كه غذاپختن كه كاري ندارد ياد مي گيرم. هفته ي اول ناهار مهمان مادرش بوديم. اولين شبي كه مي خواستم خودم غذا بپزم برايمان مهمان رسيد. دوستان مهدي آمده بودند ديدنمان. مهدي پرسيد « مي توني شام درست كني نگرشون داريم؟» گفتم « آره درست كرده م» برنج را كشيدم رويم نميشد بيارم سر سفره. شفته شده بود. مهدي ديس پلو را برداشت و گفت « بيا تو كاريت نباشه» ديس را گذاشت وسط سفره و گفت « آشپزي خانم ما حرف نداره اگه مي بينيد پلو خوب درنيامده چون برنجش خوب نبوده» مهمان ها كه رفتند گفت « اينطور كه معلومه بايد يه مدت غذا درست كنم تا ياد بگيري»

 

مهدي هيچ وقت از غذا ايراد نگرفت. حتي نمي گفت چه غذايي دوست دارد. كم غذا هم بود اگر شبي خوب مي خورد يا توي رودربايستي مجبور مي شد زياد بخورد فرداش روزه مي گرفت.

 

هفته ي دوم يك كاغذ آورد خانه و چسباندش به ديوار اتاق برنامه خودسازي بود كه امام سفارش كرده بود مهدي گفت « از همين امروز شروع مي كنيم» يكي از توصيه ها ورزش بود. هرهفته دوشنبه و پنج شنبه روزه مي گرفتيم. خرج خانه را حساب كرديم از دوهزار و هشت صد تومان حقوق دويست تومان ماند. مهدي براي خانواده هاي نيازمند مايحتاج خريد. برنامه ي ديگر آموزش رانندگي بود تاكيد داشت حتما ياد بگيرم. خواندن كتاب هاي شهيد مطهري را هم شروع كرديم اما دوسه جلسه بيشتر پيش نرفتيم مهدي آنقدر كار داشت كه بعضي شبها اصلا خانه نميآمد يا وقتي مي رسيد از خستگي نمي توانست بنشيند شبي كه خسته نباشد كم پيش ميآمد آن شبها دوست داشتيم بنشينيم و حرفهاي خودمان را بزنيم.

 

بعد از شهادت اميني فرمانده عمليات سپاه مهدي رسما رفت سپاه. روزيكه با لباس رسمي آمد ته دلم لرزيد من عاشق اين لباس ها بودم اما اين لباس ها باعث مي شد من مهدي را كمتر ببينم. يك وقت پانزده روز نميآمد. چندوقت با خانواده ام رفتم باغ تا تنها نمانم.

 

او هم مثل بقيه بچه ها اصلا باغ را دوست نداشت از بس كار بود. اين طلسم را مهدي در ذهنش شكست؛ با آمدنش به باغ. قرص ماه توي آسمان همه جا را روشن كرده بود. صفيه دست مهدي را گرفت و با هم در باغ قدم زدند. دلش انگار باز نيمي شد آنقدر كه دلتنگي كشيده بود و هول داشت كه باز مهدي فردا مي رود. گفت «مهدي خيلي بي انصافي اينقدر من رو تنها ميذاري. يه ذره هم به دل من فكر كن» مهدي ساكت ماند. نمي خواست اذيتش كند قدم هايش را آرامتر كرد و سعي كرد لرزش صدايش را پنهان كند و براي مهدي جانش زمزمه كرد « امشب شب مهتابه حبيبم رو مي خوام/ حبيبم اگر خوابه طبيبم رو مي خوام»

 

گفت «صفيه ما مي خواهيم بريم جنوب تو با من ميايي اهواز؟ » از خدا خواسته گفتم « تو هر جا بري من باهات هستم حتي اون ور دنيا» مهدي خنديد گفت « نياي اونجا دلت تنگ بشه بشيني گريه كني كه من مامانم رو مي خوام»

 

قرار شد اين بار كه مي رود خانه اي جور كند و بيايد مرا با خودش ببرد. دوهفته بعد زنگ زد و گفت «حميد ميايد دنبالت با او بيا اهواز» موقع خداحافظي با خانواده ام آنقدر خندان بودم كه همسايه مان تعجب كرده بود مي گفت صفيه چه طور مي تواني اين قدر شاد باشي داري؟داري از خانواده ات جدا مي شي داري مي ري توي يه منطقه جنگي» گفتم «مي رم پيش مهدي» اولين باري بود كه از اروميه خارج مي شدم.

 

تا رسيديم باختران ظهر بود مهدي منتظرمان بود از نگراني كلافه شده بود فرداي آن روز با مهدي رفتيم اهواز و دوتايي خانه اي را كه اجاره كرده بود مرتب كرديم مهدي يك جعبه ي مهمات را داده بود طبقه زده بودند و به جاي كتاب خانه گذاشتيم كنار اتاق و كتابها را چيديم توش مي گفت « اگه وقت نمي كنم بخونم اقلا چشمم كه بهشون مي افته خجالت مي كشم» به من سپرده بود از المعجم آيات ايثار و شهادت و جهاد و هجرت را دربياورم. هربار مي آمد چيزهايي را كه درآورده بودم مي دادم بخواند.

 

همان روز اول مرا برد و شهر را نشانم داد دو روز ماند پيشم موقع رفتنش گفتم « اينجا اروميه نيست كه خيالت راحت باشه بري من رو تنها به اميد خدا بذاري بايد مرتب سر بزني» اما تا بيست روز خبري نشد.

 

چادر گلدار را كه مهدي خريده بود روي پايش انداخت پارچه اش را از پيرمردي كه به چشم مهدي نوراني آمده بود خريدند از آنجا هم رفتند لب كارون روي پل مهدي برايش ترانه خواند. رفت سراغ يكي دو عكسي كه با مهدي انداخته بود.

 

مهدي از عكس انداختن فراري بود عقدمان هم كه عكسي نينداختيم اوايل بهار خواهرش دوربين دوستش را گرفته بود گفتم چندتا فيلمش را براي ما نگه دارد توي عكس معلوم است كه به اجبار ايستاده جلوي دوربين.

 

 

مهدي آمد پيشاني ترك خورده اش را بسته بود با هم رفتيم اروميه شب توي راه بوديم از سحر منتظر بوديم ماشين بايستد نماز صبح بخوانيم. مي خواست به قهوه خانه اي جايي برسد جاده بود و بيابان. نماز قضا مي شد. مهدي جوش مي زد. آخر بلند شد و به راننده گفت همان جا نگه دارد كتش را پشت و رو كرد كه من روي آن بايستم و خودش روي خاكها نماز خواند.

 

مهدي آدم مقيدي بود. يادم هست براي يكي از آشنايان كه به خاطر ديدن عملكرد غلط بعضي از آدم هاي به ظاهر مذهبي كه دست اندركار بودند، در نمازش كاهل شده بود، نامه نوشت. برايش نوشت كه نماز ارتباط انسان با خداست و هيچ ربطي به مسائل سياسي و اجتماعي ندارد. در هيچ شرايطي نبايد تركش كرد.

 

رفته بودند براي آزادي خرمشهر وسط عمليات تلفن زد. از او بعيد بود. چيز خاصي نگفت فقط احوالپرسي كرد. ار آن طرف حميدآقا به خواهرش خبر داده بود مهدي مجروح شده و بستري است. همان عصر راه افتاديم بريم اهواز. اتوبوس جا نداشت راننده گفت بوفه جا هست بنشينيد توي راه مسافرها پياده مي شن» من و فاطمه و احسان نشستيم پشت اتوبوس كه راننده مي خوابد بقيه هم بوفه نشستند هيچ كس پياده نشد تا اهواز دولا مانده بوديم.

 

مهدي ما را كه ديد باورش نمي شد. هي مي پرسيد« چطوري آمديد؟به اين زودي رسيديد با هواپيما آمديد؟» ما مي خنديديم و مي گفتيم « آره اونم با چه هواپيمايي» براش تعريف كرديم. قاه قاه مي خنديد.

 

يك هفته اي كه مهدي توي خانه بستري بوده حميدآقا و دوستانش به ش مي رسيدند. بعد از يك هفته همه برگشتند اروميه و ما تنها شديم.

 

با حلقه ي صفيه بازي مي كرد از انگشتش در مياورد دوباره دستش مي كرد. اخم كرد« اون روزي كه بايد دستم مي كردي، نكردي» مهدي دستش را زير چانه گذاشت و گفت « چه اشكالي داره صفيه؟ حالا مي كنم. اگه مي دونستم زن اينقدر خوبه، زودتر ازدواج مي كردم. اصلا تا ديپلم مي گرفتم...» براي اينكه مهدي خنده اش را نبيند بلند شد به هواي چاي آوردن و گفت« آره ديگه اونقدر صلوات فرستادي و نذر و نياز كردي تا يه زن خوب نصيبت شد. خودت هم كه كوپني هستي اگه خدا بخواد ماهي يكبار اعلام ميشي معلومه كه خوش مي گذره.»

 

مهدي از خنده ريسه مي رفت. گاهي مي ماندم كه او همان مردي است كه سر به زير بود و به من نگاه نمي كرد؟ اما يك چيز را درست حدس زده بودم او مردي است كه هميشه در حال رفتن است؛ توي خانه بند نبود.حالش كه بهتر شد من باز تنها شدم.

 

بعد از عمليات بيت المقدس بهش پيشنهاد كردند برود تبريز فرمانده سپاه تبريز بشود. اصرار مي كردم قبول كند آخر گفت« فكر نكن آنجا شهادت نيست. ترور كه هست» ديگر تمام شد هيچ چيز نگفتم مي دانست بمن به چي فكر مي كنم.

 

سر كم خوابي هايش يكبار تصادف كرد لبش پاره شد و بخيه خورد. خانه ي يكي از دوستانم بودم كه زنگ زد.تا صداش رو شنيدم زدم زير گريه. بار آخري كه رفته بودم اهواز بيشتر مي ديدمش. يك هفته به نظرم زياد ميآمد. گفت « بدعادت شده اي ها. بايد زن جنگي باشي نه شهري» مي خواست برود خانه من هم زود رفتم.

 

همسايه طبقه ي پايين هميشه از من مي پرسيد « شما چي ميگيد و مي خنديد. به ما هم ياد بديد» مهدي كم حرف مي زد اما شوخ بود. بعضي از فاميل ها گاهي از من مي پرسيدند « آقا مهدي شما حرف هم مي زنه؟ ما كه نديديم» اما خودمان دو تا كه بوديم يا پيش خواهرهايش به خنده و خوش و بش مي گذشت. به دوستان جبهه ايش هم كه مي افتاد شيطنتش گل مي كرد.

 

اواخر آبان ماه مرا فرستاد به خانواده ام سر بزنم زنگ زد گفت وسايل را از اهواز برده دزفول آنجا سه خانواده بوديم و سه تا اتاق. خوبي اين خانه عيدش بود كه مهدي بعد از سال تحويل آمد هيچ عيدي را كنار هم نبوديم انگار خجالت بكشد دست خالي آمده گفت« سر راه چيزي كه قابل تو را داشته باشد پيدا نكردم» من چيزي نمي خواستم. گفتم « اين اولين عيدي است كه اومده اي پيش من خودش بهترين كادوست»

 

و بهتر از آن اين بود كه بماند. صفيه دكمه ي لباس مهدي را محكم كرد و نخ را با دندانش كند مهدي جلوي ايينه ايستاده بود و با شانه ي پلاستيكي آبي موهايش را مرتب مي كرد. صفيه هرچه آهسته لباس را اتو مي كشيد فايده نداشت بالاخره تموم مي شد و او مي پوشيد و ... . مهدي دكمه هاي لباسش را بست هميشه همين لباس ها را مي پوشيد قواره ي كت و شلوار دامادي كه مادر به او هديه داد هنوز نبرده بود بدهد خياط بدوزد. صفيه چقدر گفته بود قبل از عيد اين كاررا بكند يك دست لباس نو داشته باشد به خرجش نرفت. كمي عقب ايستاد و لباس را به تنش برانداز كرد همين طوري هم خوشگل بود. مهدي دستت دردنكندي گفت و رفت.

 

انگار مي خواست برود عروسي پله ها را دوتا يكي مي رفت. دلم پر مي زند. مي گفتم« نمي شود سينه ات را باز كني و من رو بزاري توي سينه ت و با خودت ببري؟» براي اينكه اشكم سرازير نشود به خنده مي گفت « تو جا نميشي اين جا» و دستش را به سينه اش مي زد.

 

مهدي مي خواست برود تهران من همراهش رفتم توي راه آهن گفت « بيا بريم يه عكس فوري بندازيم. اگه جور بشه شايد بريم سوريه» هشت تا عكس فوري انداختيم و راه افتاديم.

 

مي خواستم برم اروميه خودش را زود رساند كه تنها نروم. راننده از بچه هاي لشگر بود به من گله كرد« شما نزاريد آقا مهدي تنها و بي محافظ رفت و آمد كنه. به حرف ما كه گوش نمي ده. شما يه چيزي بگيد. آقا مهدي شما فقط مال خودتون نيستيد.» مهدي سرش را عقب به طرف من چرخاند و با خنده گفت « آره مي دونم من براي زنم هستم.»

 

سرم را به پشتي صندلي تكيه داده بودم كه با صداي پرهيجان مهدي بلند شدم گفت« نگاه كن چقدر سبزه. چه سبز خوشرنگي» ذوق مي كرد گل و گياه دوست داشت بين راه گل هاي لاله و شقايق را كه ديد ايستاد و عكس انداختيم با رغبت اين كار را كرد.

 

از اروميه براي تسليت گفتن به خانواده هاي شهداي لشگر عاشورا رفتيم تبريز بعد مهدي بايد مي رفت اردبيل جاده اش خوب نبود گفت بمانم تا برگردد. دمغ بودم. دستش را براي خداحافظي بالا برد و صداش را مثل بچه ها كرد و گفت « اگه دختر خوبي باشي و بموني برات دودك اردبيل ميارم»  دودك سازدهني معروف اردبيل است شبيه فلوت. دودك نياورد اما زود برگشت رفتيم قم زيارت و از آنجا سوريه.

 

سوريه شش خانواده از بچه هاي سپاه بوديم يك خانه گرفته بودند كه چند اتاق داشت و يك آشپزخانه و سرويس بهداشتي مردها مي خريدند مي آوردند و ما پخت و پز مي كرديم. مهدي از بازار حميديه برايم دوربين خريد.

 

يكبار توي زينبيه سرم به دعا و نماز گرم شد همه رفته بودند بعد از نماز و زيارت قرارمان توي اتوبوس بود يادم رفت يكي آمد دنبالم « بيا كه آقا مهدي دربه در دنبالت مي گرده» همه توي اتوبوس منتظر بودند. با خودم گفتم حالا مهدي چقدر عصباني است. اما تا مرا ديد فقط پرسيد «كجايي؟» من عصبانيت مهدي را كم مي ديدم؛ مثلا اگر نماز صبحش قضا مي شد از خودش عصباني مي شد. دلم مي خواست ببينم وقتي از من عصباني مي شود چه شكلي مي شود مي گفت « مومنان بين خودشان به رحمت و شفقت رفتار مي كنند. تازه تو كه مرهم من هستي. چرا بايد به تو خشم بگيرم؟»

 

مردها دو روز رفتند لبنان منطقه امنيت نداشت ما را نبردند سفرمان دو هفته طول كشيد.

 

همه ي خوشي سفر به بودن با مهدي بود. حتما بعد ازين، دوري برايش سختتر مي شد. از چشم هاي مهدي پيدا بود سرش پر از فكر كارهاست. اما آرامشش مثل هميشه بود.

 

من را هم آرام مي كرد. در همه ي شرايط آرام بود و متواضع. فرمانده لشكر كه شد خودش چيزي نگفت فاطمه از حميدآقا شنيده بود. مهدي كه آمد گفتم « سلام فرمانده» جاخورد. گفت « اين حرفا چيه؟» و ديگر به روي خودش نياورد. هيچ وقت از كارهاش از خودش تعريف نمي كرد.

 

ما كه رسيديم ايران همه ي نيروها آمده بودند غرب. از فرودگاه رفتيم دزفول، وسايلمان را جمع كرديم و راهي اسلام آباد شديم.

 

از وقتي رفت سپاه، روز به روز آب مي شد؛ كار زياد، مسئوليت سنگين. اهواز، هميشه از اين كه نمي توانستم آن طور كه دوست دارم بهش برسم، دلم آزرده مي شد.

 

مهدي غذا كه مي خورد و تمام مي شد مي گفت « دست ننه م درد نكنه » گفتم « من زنتم بگو دست زنم درد نكنه» گفت « صفيه اين جور جاها مي شوي مامانم» وقتي خواست برود پيشانيم را بوسيد و گفت « و بعضي اوقات هم دخترم هستي»

 

پدر پيشاني دختر را مي بوسد. صفيه جاي همه كس مهدي بود. همسنگر، مادر، همسر و دختر. دختر... كاش يك دختر داشتند؛ يه يادگار از مهدي. دلش فشرده شد. مي دانست مهدي برايش نمي ماند. مهدي با انگشت آيه اي را كه خود صفيه برايش آورده بود، نشانش داد و برايش خواند « المال و البنون زينة الحيوة الدنيا» و به صفيه كه مثل سوگلي كلاس، راست و بي حركت به حرفهاي معلم گوش مي دهد، گفت « مي بيني خدا چي ميگه، نبينم صفيه روزي بشينه و غصه بخوره چرا بچه نداره»

 

با احسان چقدر كشتي مي گرفت دولا مي شد و او را مي نشاند پشتش و راه مي برد اما راضي بود به آنچه خدا برايش مي خواست. اصلا حرفش را نمي زد.

 

گفت « من يه لشگر بچه دارم هركدومشون هم يه ساز مي زنند و من به سازشون مي رقصم»

 

بچه هاي مهدي براش يك دنيا بودند مي آمدند خانه مان. يك شب زنگ زد كه بگويد شام ميهمان داريم. گفتم « سر راهت نون بخر»يادش رفت دير هم رسيد نانوايي بسته بودزنگ زد به بچه هاي لشگر كه چندتا نان بياورند. يك دسته نان آورده بودند. مهدي گفت « اين همه نون را مي خواهيم چه كار؟»چندتا به اندازه ي مهماني آن شب برداشت و بقيه را فرستاد. از در آمد تو و گفت «اين هم نون» دستم را بردم جلو كه يك تكه از نان بكنم. گفت « تو نبايد ازين نان ها بخوري» گفتم « چرا؟» گفت « اين نون مال رزمنده هاست» گفتم« من هم زن رزمنده م» گفت « نه فقط رزمنده ها» شب را با خرده نان هايي كه داشتيم سر كردم. خيلي مراعات مي كرد به قول مادربزرگشان اين دو تا برادر مهدي و حميد را مي گفت، شورش را در آورده بودند. مي گفت « بريد ببينيد بعضي از همين پاسدارها به كجاها رسيده ند چه دم و دستگاهي به هم زده ند» و شاهد مثال مي آورد. مهدي شانه هاي مادربزرگ را بغل مي گرفت و تكان مي داد و مي گفت « مادربزرگ، ضند انگلاب شده اي ها.» و مي خنداندش.

 

شايد تنها باري كه سرم داد زد به خاطر بيت المال بود. گفت اگر سبزي چيزي لازم دارم بنويسم بخرد. خودكارش را از گوشه ي اتاق برداشتم كه بنويسم، يك داد زد« اون خودكار رو بزار سرجاش» گفت « از خودكار خودمون استفاده كن اون مال بيت الماله، نه استفاده شخصي» ترسيدم فكر كردم چي شده من فقط مي خواستم اسم چندتا سبزي را بنويسم؛ همين. گفتم « تو ديگه خيلي سخت مي گيري» تا آمدم از فلان و بهمان بگويم گفت« به كسي كار نداشته باش. ما بايد ببينيم حضرت علي و امام چطور زندگي مي كنند.»

 

دلخور بود. چرا مهدي سرش داد زد؟ آن هم به خاطر يك خودكار ناقابل. نقل آن روز بود كه به خاطر دوتا دانه گل ياس، مجبورش كرد برود حلاليت بگيرد. تازه گل ها را از شاخه اي از درخت كنده بود كه توي خيابان آويزان بود. نتوانست جوابش را بدهد. گفت « حضرت علي رو نمي دونم. اما تا جايي كه ميدونم، امام بدون همسرشون سرسفره نمي نشينند» مهدي آهسته و آرام گفت « كاشكي اتاق كار من هم كنار نشيمنمون بود هميشه مي اومدم پيش تو. كي بدش مي آد؟ اما كار ما فرق داره» چقدر مهدي عزيز بود. اين چيزها را كه مي گفت، صفيه دلش غنج مي رفت. مهدي ارزش هر سختي كشيدني را داشت.

 

اسلام آباد با خانواده هاي ديگر هم آمدند؛ شديم چهل خانواده. دل نگراني هامان هم مشترك بود. هربار دلمان آويزان بود كه اين بار نوبت كداممان است كه خبر شهادت شوهرش برسد. حميدآقا همان موقع ها شهيد شد.

 

صداي مهدي را كه از پشت تلفن شنيد. بغضش تركيد« تو هم شهيد مي شي. من مي دونم. بزار قبلش ببينمت» به جاي تسليت گفتنش بود. مثل بچه ها شده بود. مهدي هم بغض داشت. از خودش خجالت كشيد. تسليت گفت. مهدي بغضش تركيد و با صدا گريه كرد. نديده بود مهدي اينطور گريه كند.

 

فاطمه با خانم همت تصميم گرفته بودند بروند قم زندگي كنند و درس بخوانند. سه ماه نشد كه زين الدين شهيد شد و خانمش برگشت قم. گفتم « واي مهدي، شدند سه خونواده»  گفت « همين روزا يكي ديگه هم بهشون اضافه ميشه» خودش را مي گفت، زياد طول نكشيد. آبان اين حرف را زد، اسفند خودش شهيد شد.

 

قبل از هر عمليات بچه هاي لشكر يك سر مي رفتند پيش امام قم زيارت مي كردند و بر مي گشتند. قم زيارت مي كردند و بر مي گشتند مهدي از قم برايم سوغاتي كتاب و سوهان كه خيلي دوست داشتم مي آورد. گاهي مشهد هم مي رفتند. آخرين بار از مشهد برايم روسري و جانماز آورد. روسري را باز كردم و زود سرم انداختم و قربان صدقه اش رفتم هرچند بهانه اي براي اين كار نمي خواستم. هميشه راحت حرف دلم را مي گفتم، اما مهدي زياد اهل ابراز محبت نبود. مي گفتم « يه بار هم تو بگو دوستم داري» مي گفت «من با رفتارم نشان مي دهم حتما كه نبايد با زبان نشان دهم.»

 

« زيبايي در زبان نهفته است» براي اينكه حرفش بيشتر تاثير كند، ادامه داد « در حديث اومده گفتار مردم به همسر خود كه من تو را دوست دارم، هرگز از دل او بيرون نمي رود» اين ها را از كتابي كه مهدي اين بار از قم براش سوغات آورده بود خواند. مهدي ساكت ماند سرش را انداخت زير داشت اين حرف را سبك و سنگين مي كرد. صفيه گفت« من نمي گم اين رو حضرت محمد گفته. توي كتاب آيين همسرداري نوشته خودت برام آوردي» مهدي سرش را بالا آورد خنديد و گفت« اي صفيه ي زرنگ. تو من رو مجبور به چيزي مي كني كه تا به حال بهش اعتقاد نداشتم.»

 

چون و چرا نياورد اما در عمل سختش بود جلوي ديگران مراقب بود با من عادي برخورد كند. دوتايي كه بوديم خيلي فرق مي كرد.سربه سرم مي گذاشت. وقتي مي رفت تا سه چهار روز شارژ بودم ياد حرف ها و كارهاش مي افتادم. لباس هاش رو كه مي شستم جلوي در حمام مي ايستاد و عذر خواهي مي كرد كه وقت نكرده بشويد. وظيفه ي خودش مي دانست. بعد دلتنگي ها شروع مي شد.

 

سرش را گذاشت روي سينه ي مهدي و تا جايي كه مي توانست زار زد. آنقدر كه پيراهنش خيس شد. مهدي دست برد زير چانه ي صفيه و صورتش را كه از گريه سرخ شده بود، بالا آورد. گفت «آخه صفيه، تو همه را ول كرده اي چسبيده اي به من. اين دنيا مثل شيشه ست از دستت بيفته مي شكنه. نبايد دلبسته ش شد» اما مهدي براي او دنيا نبود. نمي توانست مثل او خودش را فقط به خدا بسپارد و راضي باشد به هر چه او مي خواهد. مهدي مي دانست صفيه دست ازين گريه ها كه تازگي ها بيشتر شده بود برنمي دارد. گفت « به اين گريه ها جهت بده. نذار الكي هدر برن. به ياد امام حسين باش و مصيبت هاي خواهرش زينب»

 

تا اسم امام حسين مي آمد شانه هايش مي لرزيد، اما من براي مهدي بيتابي مي كردم. براي خودم هم گريه مي كنم؛ براي روزي كه ديگر نيست. روز به روز علاقه ام به مهدي بيشتر مي شد. مي گفتم « مهدي اصلا راضي نيستم به خاطر من از كارت بزني و بيايي» اما دلم را چه مي كردم؟ « مي ري از ستاد بيرون به من خبر بده. ازين بالا، از پشت پنجره، چند دقيقه نگاهت كنم»

 

همه ي زندگي ما در بحران گذشت و انتظار. مهدي صبوري مي كرد. اگر اوقات تلخي هم بود از جانب من بود؛ آن هم از روي دلتنگي. مي دانستم نمي تواند بيشتر از اين وقت بگذارد براي من.

 

چند روز قبل از عمليات بدر مهدي آمد. تعجب كردم، چه عجب كه آمده. معمولا قبل از عمليات و چند روز بعد از آن پيداش نمي شد. براي خودم سالاد درست كرده بودم. پا شدم غذا درست كنم، نذاشت. همان سالاد را با هم خورديم.وضو گرفت نمازش را خواند. راست مي ايستاد، سرش را كمي به جلو خم مي كرد و نماز مي خواند. دوست داشتم بايستم پشت سرش و نماز خواندنش را تماشا كنم. شمرده و با مكث مي خواند.موقع رفتن، پيشانيم را بوسيد و چند لحظه همين جور ايستاد . به من نگاه كرد و گفت «خداحافظ. مواظب خودت باش» هميشه موقع خداحافظي پيشاني مرا مي بوسيد. گفتم «نمي تواني امشب بماني؟» نمي توانست. گفت كه بچه ها منتظرند و بايد برود و رفت پيش آنها. اما يك لحظه هم به ذهنم خطور نكرداين بار آخري ست كه مي بينمش.

 

مهدي پايين عكس حميد و دوستان شهيدش كه به ديوار زده بود روي كاغذ اسم هاشان را هم اريبي نوشته بود. بعد، چندتا نقطه چين و اسم خودش؛ مهدي باكري. دلش خون شد. مهدي هيچ وقت از شهادت حرف نمي زد از شهادت خودش براي صفيه هيچ وقت نمي گفت. مي دانست او ناراحت مي شود، اما اين روزها انگار دلش كنده شده بود جاي ديگري بود.

 

وقتي من به كار خودم سرگرم مي شدم، روبه روي عكس ها مي نشست زانوهاش رو بغل مي كرد و خيره مي شدبه آنها و با خودش زمزمه مي كرد. تا من مي رفتم بيرون اشكش سرازير مي شد اما جلويمن خودش را نگه مي داشت. مي دانست من تحمل اين حرفها و كارها را ندارم.

 

وقتي فهميدم چه شده. برگشتم توي اتاق. نمي دانستم بايد چه كار كنم. گيج بودم. باورم نميشد. هرچه عكس از مهدي داشتم ريختم وسط اتاق مثل مات زده ها نشستم همان چندتا عكس را نگاه كردم. انگار ذهنم خالي شده بود تا اينكه همه آمدند.مي خواستند ما را بفرستند اروميه گفتم « من با مهدي مي رم توي آمبولانس» نمي دانستم اصلا برنگشته.

 

آن قدر حالم خراب بود كه از آن روزها چيز زيادي يادم نمي آيد دور و برم شلوغ بود همه مي آمدند تسليت مي گفتند از مهدي تعريف مي كردند اشك مي ريختند آهنگران نوحه مي خواند از هوش رفتم.

 

خوابش را ديدم « مهدي تو چطوري شهيد شدي» با دستش پيشاني و شكمش را نشان داد و گفت « يه تير اين جا خورد و يكي هم اينجا»  بعد شنيدم كه اول تير به پيشاني اش خورده توي قايق كه مي گذارند بياورند اين ور مجنون يك خمپاره مي خورد وسط قايق.

 

چهلم مهدي كه گذشت با فاطمه رفتيم قم شديم چهارتا.

 

همه مشغول درس و حوزه من مي رفتم دانشگاه و درس حوزه را گذاشته بودم كنار. روزهاي سختي بود اما بهتر ازين بود كه بنشينيم زانوي غم به بغل بگيريم و هيچ كاري ازمان برنيايد.

 

مهدي همان طور كه دير به دير مي آمد، الان هم همان طوري است؛ ماهي يكبار دوماهي يك بار مي آيد. احساس مي كنم از جبهه آمده و چندوقت است نديده امش و دلم تنگ شده؛ منتها آمده مرا با خودش ببرد. گاهي كه دلم مي شكند و جاي خاليش را حس مي كنم مي آيد. برايم آرامش مي آورد مثل همان موقع كه بود...

 

 

 

 

خلاصه اي از:

کتاب نیمه ی پنهان ماه(مهدي باكري به روایت همسر شهید)/ مريم برادران/ انتشارات روایت فتح/چاپ دوم تلفن 88809764

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 7:33  توسط جمعی از مشترکین امتداد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
امتداد یک ماهنامه ست ماهنامه ی راهیان نور و فرهنگ پایداری و البته پرمخاطب ترین نشریه از نوع خودش، خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان


این وبلاگ رو جمعی از مشترکین امتداد به راه انداخته اند، اهداف زیادی هم دارند مثلا:

معرفی ماهنامه امتداد و نقد مطالب آن،

ثبت آثار دوستداران شهدا که برای شهدا قلم می زنند.

اطلاع رسانی از برنامه های فرهنگی در این مسیر که شما برای اینجا می فرستید.

و از همه مهم تر معرفی شهدای شهر و روستای شما و تمام یادگاران دفاع مقدس که زحمت تهیه اش با شماست و خدا نکنه فراموش بشوند.

و...


امتداد ماهنامه ای ست که امیدواریم همیشه در مسیر خودش – در دفاع مقدس امروز- رو به جلو حرکت کنه و یک روزی همه ی مردممون جز همراهان و همسفرانش باشند.

و اینجا وبلاگی ست که امیدواریم روزی تمام مشترکین امتداد جز نویسندگانش قرار گیرند.


التماس دعای فرج و شهادت
به امید ظهورش

پیوندهای روزانه
چند تذكر در مورد اعمال ماه رجب
ما چگونه به اسرائيل كمك مي كنيم؟
پيام هشت ماده اي هفت سال پيش رهبري
رد پاي اين گروه به كجا مي رسد؟ (پالیزدار اینا)
شايعات اين روزها و وظيفه ي ما
جزئيات بيشتر از فيلم فراتر از فتنه + دانلود فيلم
تقاضاي مقام سعودي براي حمله اسرائيل به حزب‌ا...
جشن 60 سالگي اسرائيل
تقريظ رهبر معظم انقلاب بر کتاب "همپای صاعقه"
چي شد چادري شدم؟
نخستین جشنواره اینترنتی داستان کوتاه دفاع مقدس
دامادها و دولت ها
تركيب نهايي مجلس هشتم:
شرمنده تونيم شهدا (شعر )
پيشنهاد فرزندشهيد همت براي مطالعه دو كتاب
حذف تصویر شهيدمغنیه از گوگل و یاهو
وبلاگ‌هاي ايراني مهمترين منبع جاسوسي سيا از ايران
امضا برای حذف خلیج عربی!
حربه عجیب رژیم اسرائیل برای مبارزه با اعتیاد!
حمله به اسلام با ده هزار پایگاه اینترنتی
آرشیو پیوندهای روزانه
خبرگزاری ها
ایرنا
شبکه اطلاع رسانی هادی
نوشته های پیشین
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
آرشیو موضوعی
سخنان رهبر
معرفی ماهنامه امتداد
درباره ی ما
نقد مطالب امتداد
معرفی و زندگی نامه ی شهدا
وصیت نامه ها و دستنوشته های شهدا
جانبازان
مصاحبه ها و خاطره ها
دلنوشته های امتدادی ها
شعر
جهاد مقدس امروز
اطلاع رسانی فعالیت امتدادیها
طرح ها
سفرنامه های راهیان نور
دشمن شناسي
پیوندها
سایت امتداد
کلوپ امتداد
سردبیر امتداد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar

به برادرم مسيح