![]() |
![]() |
|
| هدیه ای در حد بضاعت قلم، به مجاهدین راه خدا خصوصا شهدا |
|
زندگي پرفراز و نشيب مصطفي چمران، از ايران تا آمريكا و از جبلعامل لبنان تا دهلاويه خوزستان و از دانشگاه تا جنگ و مبارزه، از جمله برگهاي افتخارآفرين است. چندي پيش، «غاده چمران» همسر لبناني شهيد چمران، بخشهايي از زندگي مشترك خود با مصطفي چمران را بازگو نمود و اين اظهارات تحت عنوان كتاب «نيمه پنهان ماه» به چاپ رسيد. بالاخره روی کاغذی که تمام شب مثل میت به او خیره مانده بود نوشت: از جنگ بدم می آید. پدرم بين آفريقا و ژاپن تجارت ميكرد و من فقط خرج ميكردم، هر طوري كه ميخواستم. پاريس و لندن را خوب ميشناختم، چون همه لباسهايم را از آنجا ميخريد شب ها در بالکن می نشستم، گریه می کردم و می نوشتم.ازین جنگ که از اسلام فقط نامش را داشت با دریا حرف می زدم با ماهی ها با آسمان این ها به صورت شعر و مقاله در روزنامه چاپ می شد. مصطفی اسم مرا پای همین نوشته ها دیده بود. من هم اسم او را شنیده بودم درباره اش هیچ نمی دانستم ندیده بودمش اما تصورم از او آدم جنگجوی خشنی بود که شریک این جنگ شد. سید غروی، روحانی شهرمان پیشم آمد و گفت: اقای صدر می خواهد شما را ببیند. امام موسی صدر استقبال زیبایی از من کرد از نوشته هایم تعریف کرد گفت بیایید با ما کار کنید گفتم من دریک دبیرستان دخترانه درس می دهم نمی توان رهایش کنم نمی خواهم امام موسی گفت: ما پول بیشتری به شما می دهیم عصبانی شدم گفتم من برای پول کار نمی کنم. آمدم بیرون. ایشان بزرگوارانه دنبال من آمد و معذرت گفت بعد بی مقدمه پرسید چمران را می شناسم یا نه گفتم اسمش را شنیده ام گفت :شما حتما باید او را ببینید. تعجب کردم، گفتم: من ازین جنگ ناراحتم.ازین خون و هیاهو، و هرکس را هم که درین جنگ شریک باشد نمی توانم ببینم امام موسی اطمینان داد که «چمران این طور نیست، ایشان دنبال شما می گشت.ما مؤسّسهاي داريم براي نگهداري بچّههاي يتيم. فكر ميكنم كار در آنجا با روحيه شما سازگار باشد. من ميخواهم شما بيايي آنجا با چمران آشنا شوي» و تا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم. شش هفت ماه گذشت و من هنوز نرفته بودم موسسه اسم چمران برایم با جنگ همراه بود نمی توانستم بروم. يك شب در تنهايي همانطور كه داشتم مينوشتم، چشمم به يك نقّاشي كه در تقويميچاپ شده بود، افتاد. يكي از نقّاشيها زمينهاي كاملا سياه داشت و وسط اين سياهي، شمع كوچكي ميسوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت، خيلي كوچك بود. زير نقّاشي به عربي شاعرانهاي نوشته شده بود: «من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان ميدهم و كسي كه دنبال نور است، اين نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود». آن شب، تحت تاثير اين شعر و نقّاشي خيلي گريه كردم. هنوز پس از گذشت اين مدّت، نميتوانم نهايت حيرتم را در اوّلين برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصوير درك كنم. او كسي نبود جز «مصطفي چمران»... . مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم، فكر ميكردم كسي كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او ميترسند، بايد آدم قسياي باشد، حتي ميترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگير كرد... . مصطفي شروع كرد به خواندن نوشتههاي من، گفت: «هر چه نوشتهايد خواندهام و دورادور با روحتان پرواز كردهام» و اشكهايش سرازير شد... . من با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بودم. حجاب درستي نداشتم اما دوست داشتم چیزهای دیگری ببینم غیر ازین ریخت و پاش ها و تجمل ها ... از آن خانه که یک اتاق بیشتر نبود اما درش همیشه بروی همه باز بود خوشش می آمد بچه ها می توانستند هر ساعتی می خواهند بیایبند تو چه قدر جا خوردم وقتی فهمیدم باید کفشهایم را بکنم و بنشینم روی زمین! به نظرم مصطفی یک شاهکار بود. يادم هست در يكي از سفرهايي كه به روستاها ميرفتيم، مصطفي در داخل ماشين هديهاي به من داد. اوّلين هديهاش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بوديم، خيلي خوشحال شدم و همانجا باز كردم ديدم روسري است. يك روسري قرمز با گلهاي درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شيريني گفت: «بچهها دوست دارند شما را با روسري ببينند». من ميدانستم بقيه افراد به مصطفي حمله ميكنند كه شما چرا خانميرا كه حجاب ندارد ميآوري مؤسّسه، ولي مصطفي خيلي سعي ميكرد ـ خودم متوجّه ميشدم ـ مرا به بچهها نزديك كند. نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست، فاميل و اقوام آنچناني دارد، اينها روي من تاثير گذاشت. او مرا مثل يك بچه كوچك قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد تو دیوانه شدی؟ این مرد بیست سال از تو بزرگتر است ایرانی است همه اش توی جنگ است پول ندارد همرنگ ما نیست حتی شناسنامه ندارد ارزش آدم ها به ظاهرشان و پولشان است به کسی احترام می گذارند که لباس شیک بپوشدو اگر دکتر است باید ماشین مدل بالا زیر پایش باشد روح انسان و این چیزها توجه کسی را جلب نمی کند با همه ی این ها مصطفی از طریق سید غروی مرا از خانواده ام خواستگاری کرد گفتند نه آقای صدر دخالت کرد و گفت من ضامن ایشانم. این حرف موثر بود اما اختلاف به قوت خود باقی ماند. فکر کردم با اجازه ی آقای صدر که حاکم شرع است ازدواج می کنیم اما مصطفی مخالف بود اصرار داشت با همه ی فشارها عقد با اجازه ی پدر و مادرم جاری شود می گفت :سعی کنید با محبت و مهربانی، آن ها را راضی کنید من دوست ندارم با شما ازدواج کنم و قلب پدر و مادرتان ناراحت باشد پدرم موافقت کرد روز عقد مامان با من صحبت نمی کرد عصبانی بود. آن روز همين كه رسيد خانه (دو ماه از ازدواجشان گذشته بود) در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفي شروع كرد به خنديدن. مصطفي پرسيد «چرا ميخندي» و غاده كه چشمهايش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفي تو كچلي ... من نميدانستم!» مصطفي هم شروع كرد به خنديدن... . ...گفتند داماد بايد بيايد كادو بدهد به عروس. اين رسم ماست. داماد بايد انگشتر بدهد. من اصلا فكر اينجا را نكرده بودم. مصطفي وارد شد و يك كادو آورد، رفتم باز كردم ديدم شمع است. كادوي عقد، شمع آورده بود. متن زيبايي هم كنارش بود. سريع كادو را بردم قايم كردم. همه گفتند چي هست، گفتم «نميتوانم نشان بدهم» اگر ميفهميدند ميگفتند داماد ديوانه است. براي عروس كادو شمع آورده مهریه ام قرآن کریم بود و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل و اهل بیت و اسلام هدایت کند. در واقع هیچ وجهی در مهریه ام نبود.. مادرم گفت: «حال شما را كجا ميخواهد ببرد؟ كجا خانه گرفته؟» گفتم: ميخواهم بروم مؤسسه با بچهها » مادرم رفت آنجا را ديد، فقط يك اتاق بود با چند صندوق ميوه به جاي تخت مادرم يك هفته بيمارستان بستري بود ... خودش او را برد بیمارستان سفارش کرد شما باید بالای سر مادرتان بمانید رهایش نکنید حتی شبها. مصطفي دست مادرم را ميبوسيد و اشك ميريخت. مصطفي خيلي اشك ميريخت. مادرم تعجب كرد. شرمنده شده بود از اين همه محبت دستم را بوسید گفتم برای چی مصطفی؟ گفت این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده مقدس است گفتم خب مادر خودم بود مادر شما که نبود. گفت دستی که به مادرش خدمت می کند مقدس است کسی که به مادرش خیر ندارد به هیچ کس خیر ندارد من از شما ممنونم که با این محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید. گفتم: بعد از همه ی این کارها که با شما کردند این طور می گویید؟ گفت: آنها حق داشتند چون شما را دوست دارند من را نمی شناسند و این طبیعی است که هر پدر و مادری می خواهد دخترش را حفظ کند.. روزي كه مصطفي به خواستگارياش آمد مامان به او گفت: «شما ميدانيد اين دختر كه ميخواهيد با او ازدواج كنيد چطور دختري است؟ اين صبحها كه از خواب بلند ميشود هنوز رفته كه صورتش را بشويد و مسواك بزند كسي تختش را مرتب كرده ليوان شيرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده كردهاند. شما نميتوانيد با مثل اين دختر زندگي كنيد، نميتوانيد برايش مستخدم بياوريد اينطور كه در خانهاش هست». مصطفي خيلي آرام اينها را گوش داد و گفت: «من نميتوانم برايش مستخدم بياورم، اما قول ميدهم تا زندهام، وقتي بيدار شد، تختش را مرتب كنم و ليوان شير و قهوه را روي سيني بياورم دم تخت» و تا شهيد شد، اينطور بود. حتي وقتهايي كه در خانه نبوديم در اهواز در جبهه اصرار ميكرد خودش تخت را مرتب كند. ميرفت شير ميآورد خودش قهوه نميخورد ولي ميدانست ما لبنانيها عادت داريم، درست ميكرد. ... مامان همیشه فکر می کرد مصطفی بعد از ازدواج کارهای آنها را تلافی کند، نگذارد من بروم پیش آنها ولی مصطفی جز محبت و احترام کاری نکرد و من گاهي به نظرم ميآمد مصطفي سعهاي دارد كه ميتواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختيهاي زندگي مشتركمان در مدرسه جبل عامل را . خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد يتيم ... يادم هست اولين عيد بعد از ازدواجمان ( كه لبنانيها رسم دارند و دور هم جمع ميشوند ) مصطفي مؤسسه ماند نيامد خانه پدرم. آن شب از او پرسيدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نيامديد خانه پدرم» مصطفي گفت، الان عيد است خيلي از بچهها رفتهاند پيش خانوادههايشان اينها كه رفتهاند وقتي برگردند براي اين دويست، سيصد نفري كه در مدرسه ماندهاند تعريف ميكنند كه چنين و چنان. من بايد بمانم با اين بچهها ناهار بخورم سرگرمشان كنم كه اينها هم چيزي براي تعريف كردن داشته باشند». گفتم: «خوب چرا مامان برايمان غذا فرستاد نخورديد؟ و نان و پنير و چاي خورديد» گفت: «اين غذاي مدرسه نيست». گفتم: «شما دير آمديد بچهها نميديدند شما چي خوردهايد» اشكش جاري شد گفت: «خدا كه ميبيند». بارها به خاطر بچه ای که در خاک کنار جاده نشسته و گریه می کرد ماشین را نگه می داشت پیاده می شد بچه را بغل می کرد می بوسید اشکهایش را پاک می کرد آن وقت تازه اشک های خودش سرازیر می شد بار اول فکر کردم بچه را می شناسد گفت نه نمی شناسم. مهم این است که این بچه ی یک شیعه است این بچه هزار و سیصد سال ظلم را به دوش کشیده و گریه اش نشانه ای ظلمیست که بر شیعه علی رفته. ظلمی که انگار تمامی نداشت و جنگ های داخلی نمونه اش بود بارها از مصطفی شنیدم سازمان امل را راه انداخت تا نشان دهد مقاومت اسلامی چه طور باید باشد. انقلاب که پیروز شد مصطفی رفت نامه فرستاد : امام از من خواسته اند بمانم و می مانم در ایران ممکن است بیشتر بتوانم به مردم کمک کنم تا لبنان. پانزده روز بعد نامه ی دوم آمد: بیا ایران. تا اینکه جنگ کردستان شروع شد مصطفی برای من درباره ی این جریان صحبت کرد درباره ی کردها و اینکه خودمختاری می خواهند.پرسیدم: چرا خودمختاری نمی دهید؟ مصطفی عصبانی شد و گفت: عصر ما،عصر قومیت نیست حتی اگر فارس بخواهد برای خودش کشوری درست کند من ضد آن ها خواهم بود در اسلام فرقی بین عرب و عجم و بلوچ و کرد نیست مهم این است، این کشور پرچم اسلام داشته باشد. گفت: اگر خواستید بمانید به خاطر خدا بمانید نه به خاطر من خیلی سختی کشیدم گفتم باید ایران را ترک کنی بیا برگردیم لبنان ولی مصطفی ماند به من می گفت: فکر نکن من آمدم پست گرفتم زندگی آرام خواهد شد تا حق و باطل هست و مادام که سکوت نمی کنی جنگ هم هست. بالاخره پاوه آزاد شد و من به لبنان برگشتم همین قدر که گاهگاهی بروم و برگردم راضی بودم مصطفی دقیق کارهایی که باید انجام می دادم می گفت. در لبنان بودم که شنیدم عراق به ایران حمله کرده فرودگاه بسته شده بود دست و پا زدم سریع تر خودم را برسانم ایران با یک هواپیمای نظامی موتور هواپیما آتش گرفته بود در هیاهوی اطرافیان آخرين نامه مصطفي را باز كرد و شروع به خواندن كرد: «من در ايران هستم ولي قلبم با تو در جنوب است در مؤسسه در صور. من با تو احساس ميكنم فرياد ميزنم ميسوزم و با تو ميدوم زير بمباران و آتش. من احساس ميكنم با تو به سوي مرگ ميروم، به سوي شهادت؛ به سوي لقاي خدا با كرامت. من احساس ميكنم هر لحظه با تو هستم حتي هنگام شهادت. حتي روز آخر در مقابل خدا. وقتي مصيبت روي وجود شما سيطره ميكند، دستتان را روي دستم بگيريد و احساس كنيد كه وجودتان در وجودم ذوب ميشود. عشق را در وجودتان بپذيريد. دست عشق را بگيريد. عشق كه مصيبت را به لذت تبديل ميكند مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...» حتي حاضر نبود كولر روشن كند. اهواز خيلي گرم بود و پاي مصطفي توي گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون ميآمد اما ميگفت، «چطور كولر روشن كنم وقتي بچهها در جبهه زير گرما ميجنگند». غاده اگر ميدانست مصطفي اين كارها را ميكند، عقب نميآيد اهواز ميماند و اينقدر به خودش سخت ميگيرد هيچ وقت دعا نميكرد زخمي بشود و تير به پايش بخورد. هر كس ميآمد مصطفي ميخنديد و ميگفت: «غاده دعا كرده من تير بخورم و ديگر بنشينم سر جايم» آن وقت ها انگار در مصطفی فانی شده بودم نه در خدا . می گفتم مصطفی تو مال منی. و او درک می کرد می گفت:« هرچیزی از عشق زیباست تو به مُلکیت توجه می کنی. من مال خدا هستم تو هم. این وجود مال خداست» برایش می نوشتم« کاش یکدفعه پیر بشوی، تا نه کلاشینکف تو را از من بگیرد و نه جنگ» و او جواب داد که« این خودخواهی است اما من خودخواهی تو را هم دوست دارم. این فطری ست. اما چطور مشکلات حیات را تحمل نمی کنی؟ من تو را می خواهم محکم مثل یک کوه، سیال و وسیع مثل یک دریای ابدیت... تو می گویی مُلک؟مُلکیت؟ تو بالاتر از ملکی. من از شما انتظار بیشتر دارم. من می بینم در تو کمال و جلال و جمال.جایز نیست در وجود تو خودخواهی. تو روحی تو باید به معراج بروی تو باید پرواز کنی. چطور می توانم تصور کنم افتادی در زندان شب. تو طائر قدسی. می توانی از فراز همه حاجزها عبور کنی. می توانی در تاریکی پرواز کنی» آن شب قرار بود در تهران بماند قرار نبود برگردد...گفت« من امشب براي شما برگشتهام» گفتم « » نه مصطفي تو هيچ وقت به خاطر من برنگشتهاي براي كارت آمدی با همان مهربانی گفت«امشب بر گشتم به خاطر شما از احمد سعيدي بپرس من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم هواپيما نبود. تو ميداني من در همه عمرم از هواپيماي خصوصي استفاده نكردهام ولي امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپيماي خصوصي آمدم كه اينجا باشم» وارد اتاق شدم ديدم مصطفي روي تخت دراز كشيده فكر كردم خواب است. گفت: «من فردا شهيد ميشوم» ... ولي من ميخواهم شما رضايت بدهيد اگر رضايت ندهيد شهيد نميشوم ... من فردا از اينجا ميروم و ميخواهم با رضايت كامل شما باشد... آخر رضايتم را گرفت ... نامهاي داد كه وصيتش بود گفت تا فردا باز نكنيد بعد دو سفارش به من کرد« اول اینکه ایران بمانید» گفتم ایران بمان چه کار؟ اینجا کسی را ندارم» گفت « نه تعرب بعد از هجرت نمی شود ما این جا حکومت اسلامی داریم و شما تابعیت ایران دارید نمی توانید برگردید به کشوری که حکومتش اسلامی نیست حتی اگر آن کشور خودتان باشد» گفتم « پس اینهمه ایرانی که در خارج هستند چه می کنند؟» گفت آن ها اشتباه می کنند. شما نباید به آن آداب و رسوم برگردید هیچ وقت!» دوم هم این بود که بعد از او ازدواج کنم. گفتم« نه مصطفی. زن های حضرت رسول(ص) بعد از ایشان...» که خودش تند دستش را گذاشت روی دهنم.گفت« این را نگویید این، بدعت است. من رسول نیستم» گفتم« می دانم می خواهم بگویم مثل رسول کسی نبود من هم دیگر مثل شما پیدا نمی کنم.». چرا داشت با فعل گذشته به مصطفي فكر ميكرد؟ مصطفي كه كنار اوست. نگاهش كرد. گفت: «يعني فردا كه بروي ديگر تو را نميبينم؟» مصطفي گفت :«نه» غاده در صورتش دقيق شد و بعد چشمهايش را بست گفت: «بايد ياد بگيرم، تمرين كنم چطور صورتت را با چشم بسته ببينم» يقين پيدا كردم كه مصطفي امروز اگر برود ديگر بر نميگردد. دويدم و كلت كوچكم را بر داشتم آمدم پايين. نيتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود ... مصطفي در اتاق نبود ....بعد بچهها آمدند كه ما را ببرند بيمارستان گفتند دكتر زخمي شده، من بيمارستان را ميشناختم وارد حياط كه شديم من دور زدم رفتم طرف سردخانه. ميدانستم كه مصطفي شهيد شده و در سردخانه است زخمي نيست. من آگاه بودم كه مصطفي ديگر تمام شد احساس ميكردم خدا خطرات زيادي رفع كرد به خاطر مرد صالحي كه يك روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص ... مصطفي ظاهر زندگيش همه سختي بود. واقعا توي درد بود مصطفي. خيلي اذيت شد. شبها گريه ميكرد راه ميرفت ..بيدار ميماند ..آن لحظه در سردخانه وقتي ديدم مصطفي با آن سكينه خوابيده، آرامش گرفتم. چون ما در تهران خانه نداشتيم، در مسجد محل، محله بچگياش غسلش داده بودند و او با آرامش خوابيده بود من سرم را روي سينهاش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم ... . ... تا ظهر مراسم تمام شد و مصطفي را خاك كردند. آن شب بايد تنها برميگشتم آن لحظه احساس كردم كه مصطفي واقعا تمام شد... . آن وقت ها او اصلا فارسی بلد نبود نمی فهمید امام موسی و مصطفی با هم چه می خوانند؟ امام موسی خودش جریان فال حافظ را برای او گفت و بعد هم برایش فال گرفت. آمد که: الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها بعد از شهادت مصطفي از خانه بيرون آمدم چون مال دولت بود هيچ چيز جز لباس تنم نداشتم حتي پول داشتم خرج كنم ... . ... هر شب را يكجا ميخوابيدم و بيشتر در بهشت زهرا كنار قبر مصطفي ... . از لبنان كه آمديم هرچه داشتيم گذاشتيم براي مدرسه و در ايران هم كه هيچ ... . ميگفت دوست دارم از دنيا بروم و هيچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر اين را هم يكجور نداشته باشم بهتر است ... . گاهی فکر می کرد به همین خاطر خدا بیش تر از همه از او حساب می کشد، چون او با مصطفی زندگی کرد با نسخه ی کوچکی از امام علی علیه السلام. همیشه به مصطفی می گفت « تو حضرت علی نیستی. کسی نمی تواند او باشد فقط حضرت امیر آن طور زندگی کرد و تمام شد» مصطفی هم چنان که صورت آفتاب خورده اش باز می شد و چشم هایش نم دار « نه درست نیست! با یان حرف دارید راه تکامل در اسلام را می بندید. راه باز است. پیامبر می گوید هرجا من پا گذاشتم امتم می تواند هر کس به اندازه ی سعه اش» به مصطفی می گفتم« من نمی گویم خانه مجلل باشد، ولی یک مبل داشته باشد که ما چیز بدی از اسلام نشان نداده باشیم که بگویند مسلمان ها چیزی ندارند بدبختند» مصطفی به شدت مخالف بود می گفت« چرا ما این همه عقده داریم؟ چرا می خواهیم با انجام چیزی که دیگران می خواهند یا می پسندند نشان دهیم خوبیم؟ این آداب و رسوم ماست نگاه کنید این زمین چقدر تمیز است مرتب و قشنگ. این طوری زحمت شما هم کم می شود ، گرد و خاک کفش هم نمی آید روی فرش.» ما مجسمه های خیلی زیبا داشتیم که بابا از آفریقا آورده بود خودمان دوتا همه را شکستیم می گفت« این ها برای چه؟ زینت خانه باید قرآن باشد به رسم اسلام. به همین سادگی» وقتی مادرم گفت« شما پول ندارید من برایتان وسایل خانه می آورم» مصطفی رنجید گفت« مسئله پولش نیست مسئله زندگی من است که نمی خواهم عوض شود» با مصطفی یک عالم بزرگ را گذراندم از ماده به معنا، از مجاز به حقیقت و از خدا می خواهم که متوقف نشوم در مصطفی، همچنان که خودش در حق من این دعا کرد: «خدايا من از تو يك چيز ميخواهم با همه اخلاصم كه محافظ غاده باش و در خلا تنهايش نگذار! من ميخواهم كه بعد از مرگ او را ببينم در پرواز. خدايا! ميخواهم غاده بعد از من متوقف نشود و ميخواهم به من فكر كند مثل گلي زيبا كه در راه زندگي و كمال پيدا كرد و او بايد در اين راه بالا و بالاتر برود. ميخواهم غاده به من فكر كند، مثل يك شمع مسكين و كوچك كه سوخت در تاريكي تا مرد و او از نورش بهره برد براي مدتي بس كوتاه. ميخواهم او به من فكر كند، مثل يك نسيم كه از آسمان روح آمد و در گوشش كلمه عشق گفت و رفت به سوي كلمه بينهايت» کتاب نیمه ی پنهان ماه(چمران به روایت همسر شهید)/ حبیبه جعفریان/ انتشارات روایت فتح تلفن 88809764 |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 فروردین1387ساعت 12:45 توسط جمعی از مشترکین امتداد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امتداد یک ماهنامه ست ماهنامه ی راهیان نور و فرهنگ پایداری و البته پرمخاطب ترین نشریه از نوع خودش، خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان
این وبلاگ رو جمعی از مشترکین امتداد به راه انداخته اند، اهداف زیادی هم دارند مثلا: معرفی ماهنامه امتداد و نقد مطالب آن، ثبت آثار دوستداران شهدا که برای شهدا قلم می زنند. اطلاع رسانی از برنامه های فرهنگی در این مسیر که شما برای اینجا می فرستید. و از همه مهم تر معرفی شهدای شهر و روستای شما و تمام یادگاران دفاع مقدس که زحمت تهیه اش با شماست و خدا نکنه فراموش بشوند. و... امتداد ماهنامه ای ست که امیدواریم همیشه در مسیر خودش – در دفاع مقدس امروز- رو به جلو حرکت کنه و یک روزی همه ی مردممون جز همراهان و همسفرانش باشند. و اینجا وبلاگی ست که امیدواریم روزی تمام مشترکین امتداد جز نویسندگانش قرار گیرند. التماس دعای فرج و شهادت به امید ظهورش |
| خبرگزاری ها |
|
ایرنا شبکه اطلاع رسانی هادی |
| پیوندها |
|
سایت امتداد کلوپ امتداد سردبیر امتداد |
|
RSS
|