زندگینامه شهید ابراهیم همت به روایت همسرش

این همان کتابی هست که مرا عاشق کرد، تا این نوشته ها با دل تو چه ها کند:

دور تا دور اتاق زن هاي چادر مشکي نشسته بودند با روبنده و او نتوانست هيچ کدامشان را به جا بياورد . چشمش افتاد به مرد جواني که بالاي اتاق نشسته بود و خجالت کشيد ؛ چادر نداشت . گفت « برادر همت ! شما اينجا چه کار مي کنيد ؟ » جوان انگار که بدش آمده باشد از حرف او ابروهايش را در هم کشيد گفت « اسم من همت نيست ،من عبدالحسين زيدم … »


دفعه دهم بود؟دوازدهم؟سيزدهم؟…ديگر حساب از دستش در رفته بود . از صبح تا حالا ،از اول به آخر ، از آخر به اول…اصلاً چرا بايد چنين خوابي ببيند ؟ او که با اين بنده خدا حسابي ندارد! از او چيزي نمي داند جز اين که بداخلاق است ، شلوار کردي مي پوشد و با چشم بسته راه مي رود… ـ اين را دختر بچه هاي پاوه مي گويند ، لابد چون سرش هميشه پايين است ـ با اين حال مثل عصا قورت داده ها است .

حوصله اش سر رفت ، با خودش گفت

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 9 مرداد1392ساعــت8:41 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
خاطراتی جذاب از زندگینامه شهید بهشتی
«الآن بهترین موقعیت است، برای کمک به پیروزی انقلاب، آمار شهدای 15 خرداد را بالاتر بگوییم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم می‌چسبد». بهشتی بدون تعلل گفته بود «با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کند، نه با دروغ»


***
 
همه نشسته بودند پای تلویزیون. رئیس جمهور داشت سخنرانی می‌کرد. بد می‌گفت از بهشتی. هر چه دوست داشت گفت. یکی پای تلویزیون متلکی به بنی صدر پراند. بهشتی عصبانی شد، گفت: «حق ندارید این طور حرف بزنید. مسلمان است».

 

***
 
بنی صدر از سفر داخلی یکراست آمد جلسه. خندید گفت «همه شعار می‌دادند بهشتی، بهشتی، طالقانی رو تو کشتی». بهشتی چیزی نگفت؛ نه در جلسه و نه بعد از آن. می‌گفت «حق نداریم به رئیس جمهور تعرض کنیم».


***
 
همه را قانع کرده بود که

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در جمعه 7 تیر1392ساعــت21:31 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
چمران چگونه بود که این همه دل را شیفته ی خود کرده بود؟
حضرت آقا:
**اولا دانشمند بود با آن سطح ایمان عاشقانه**

اولاً اين شهيد يك دانشمند بود؛ يك فرد برجسته و بسيار خوش‌استعداد بود. خود ايشان براى من تعريف ميكرد كه در آن دانشگاهى كه در كشور ايالات متحده‌ى آمريكا مشغول درسهاى سطوح عالى بوده - آنطور كه به ذهنم هست ايشان يكى از دو نفرِ برترينِ آن دانشگاه و آن بخش و آن رشته محسوب ميشده - تعريف ميكرد برخورد اساتيد را با خودش و پيشرفتش در كارهاى علمى را. يك دانشمند تمام‌عيار بود.

 آن وقت سطح ايمان عاشقانه‌ى اين دانشمند آنچنان بود كه نام و نان و مقام و عنوان و آينده‌ى دنيائىِ به ظاهر عاقلانه را رها كرد و رفت در كنار جناب امام موساى صدر در لبنان و مشغول فعاليتهاى جهادى شد؛ آن هم در برهه‌اى كه لبنان يكى از تلخترين و خطرناكترين دورانهاى حيات خودش را ميگذرانيد. ما اينجا در سال 57 مى‌شنيديم خبرهاى لبنان را. خيابانهاى بيروت

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در شنبه 1 تیر1392ساعــت19:4 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
مزار ساده ی یک شهید که می خواست پرکاهی باشد تقدیم به آستان قدس الهی. شهید بهمن دُروَلی
دانشجوی دانشگاه علم و صنعت بود، جنگ که شروع شد، درس باعث نشد تا ندای هل من ناصر زمان را نشنود

درس باعث نشد که او شهید نشود

مداح امام حسین بود

آه از محرم ها، آه از روزهای عاشورا، آنقدر حسین حسین می گفت تا بیهوش می شد

این حسین حسین گفتنها آخر گلگون کفنش کرد.

***

اشک و لبخند

مثل همه ی بچه مذهبی ها شاد بود و شوخ طبع

از دوست جانبازش که یک پایش را از دست داده بود خواندم:

از زمانی که

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 22 آذر1391ساعــت10:43 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
شهید الیاس موحد
مادرش می گوید: صبح یکی از روزهای گرم تابستان سربندر ,کودک زیبایش به دنیا آمد، پدرش با تفال بر قرآن نامش را الیاس گذاشت ,تا یاد آورپیامبر خوبی ها باشد، اذان را در گوش راست و اقامه را در گوش چپش خواند و او را به دامن مکتب قرآن و اهل بیت (ع)سپرد . از کودکی دعاهای پدرش به ثمر نشست و دلداگی الیاس به قرآن سبب سرور و شادمانی در خانواده موحد گردید.

الیاس عاشق و دلباخته قرآن بود.ا و گمشده اش را و پاسخ سوال های بی پاسخش رادر قرآن می یافت.

در دوران نوجوانی همیشه بچه ها را جمع می کرد تا قرآن بخوانند, خودش به آنها قرآن یاد می داد. 

هرجا به مشکلی برخورد می کرد ودر تمام لحظات زندگی

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در یکشنبه 4 اردیبهشت1390ساعــت17:53 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
شهیدی با موهای طلایی ( شهید کمال کورسل )
یک نفر بود مثل همه ما. فقط مادرش از مسیحی های فرانسه بود و پدرش هم تاجری اهل مراکش. هفده ساله بود با موهای طلایی و ریش های کم پشت.

در یک سفر با پدرش رفت مراکش. امکان نداشت حرفی را بی دلیل قبول کند . در آن سفر مسلمان شد.

رفت گوشه خلوتی ایستاد و شروع کرد خواندن. خوشش آمده بود . گفت باز هم برای من از این سخنرانی ها بیاورید. صحبت های حضرت امام بود.

 ***

بعد از مدتی رفت و آمدش با دانشجوهای ایرانی کانون پاریس بیشتر شد. پرسید: « کجا می روی؟» گفت: « دعای

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 14 مرداد1389ساعــت19:57 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
اسراف نه، بيت المال اصلا ، تجمل هرگز

به بهانه ي سال اصلاح الگوي مصرف

در آمريكا

باهم از اوضاع ایران و درگیری های سیاسی حرف می زدیم .نمی دانستیم چه کار می شود کرد. بدمان نمی آمد برگردیم، برویم دانشکده ی فنی ، تدریس کنیم . چمران بالاخره به نتیجه رسید . برایم پیغام گذاشته بود « من رفتم .آنجا یک سکان دارهست. » و رفت لبنان.

 زندگي خانوادگي

گفتند داماد بايد بيايد كادو بدهد به عروس. اين رسم ماست. داماد بايد انگشتر بدهد. من اصلا فكر اينجا را نكرده بودم. مصطفي وارد شد و يك كادو آورد، رفتم باز كردم ديدم شمع است. كادوي عقد، شمع آورده بود. متن زيبايي هم كنارش بود. سريع كادو را بردم قايم كردم. همه گفتند چي هست، گفتم «نمي‌توانم نشان بدهم» اگر مي‌فهميدند مي‌گفتند داماد ديوانه است. براي عروس كادو شمع آورده

مهریه ام قرآن کریم بود و تعهد از داماد که مرا در راه تکامل و اهل بیت و اسلام هدایت کند. در واقع هیچ وجهی در مهریه ام نبود..

خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد يتيم ... يادم هست اولين عيد بعد از ازدواجمان ( كه لبناني‌ها رسم دارند و دور هم جمع مي‌شوند ) مصطفي

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعــت8:16 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
به ستاره غرب امير سرتيپ خلبان شهيد علي اكبر شيرودي

به مناسبت هشتم ارديبهشت ماه سالروز شهادت علي اكبر شيرودي

مي خواهم از انساني بزرگ برايت بگويم

همو كه امام با شنيدن خبر شهادتش بعد از سكوتي طولاني فرمود: « شيرودي آمرزيده است »

 و آقا هم فرموده اند: « شيرودي اولين نظامي‌اي است كه من در نماز به او اقتدا كردم »

مي خواهم از ستاره غرب برايت بگويم

از قلبي كه عشق شجاعتي عجيب به او داده بود و ايمان دوست داشتني اش كرده بود.

از روحي كه بر زمين قرار نمي گرفت ، حتي پرواز در آسمان هم قانعش نمي كرد تا روزيكه به معراج رفت.

 

از ابتدا

چه فرقي مي كند كي و در كجا به دنيا بيايي، وقتي مي تواني زمان و مكان را شيفته ي خود نمايي

پس بگذار سريع بگويم و بگذرم: او

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعــت12:27 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
به او كه آرام بود و بي قرار. شهيد عباس بابايي

عباس بابايي را مي شناسي؟ نكند نشناسي، حيف است نشناسي، با من كمي از او بخوان، تو اشك خواهي ريخت، شايد حتي بلند بلند ناله بزني، آخر بزرگي او ، حقير بودنت را نشانت مي دهد ،

سخت است اما لازم است

 باور كن لازم است ؛ اگر حقير بودنت را نبيني يادت نمي ماند كجايي؟ چقدر فاصله داري؟ و چقدر  ايجاد تحول ضروري ست براي آنچه به خاطرش به اينجا آمديم ،پس از خدايت بخواه در اين روزها كه درهاي رحمت از هميشه بازترند و دعاها به استجابت نزديكتر  و دل ها به آسمان نزديك تر ...

آسمان، آسمان، آسمان، چه كسي خبر دارد از راز آن خلبان بزرگ كه وسعت آسماني دلش، آسمان را هم حقير نشان مي داد .

هنوز در راز عيد قربان مانده ام

حاجي ها دور خانه ي يار گشتن را مي شمارند هفت بار و او گردش بي نهايتش را به دور يار، از خيلي پيش نمي شمرد

او به جاي موي سر ، سر مي دهد...

نه دروغ است نه افسانه و نه حتي اغراق. باور كن مي شود مرد خدا بود باور كن عباس را ببين:

كي بود كه نشناسدش. پيرمردها و

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعــت16:43 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
ساکنان مُلک اعظم _ 1
 

                         

 

نام : ابراهيــم امير عباسي

تولد : ۲۲ شهريور ۱۳۴۱ ؛ مشهد مقدس

شهادت : ۱ تيــر ماه ۱۳۶۱ ؛ ارتفاعــات دوپــازا

آخرين مسئوليت : معاونت اطلاعات تيپ ويژه شهدا

مزار : مشهد مقدس ، بهشت رضا(سلام الله عليــه)، قطعه شهدا

 

                                       ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ــ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ــ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ

 

ابراهيم ، پنج ، شش ماهش بود. همان روزها امام خميني (ره) نهضتش را تازه شروع كرده بود. هر روز خبرهاي جديدي از درگيري ايشان با شاه و عمّالش به گوشم مي رسيد.

يك روز شنيدم شاه توي يكي از سخنراني هايش خطاب به امام خميني گفته : تو با كدام سرباز و نيرو مي خواهي با من بجنگي ؟

همان روز ، يا روز بعد شنيدم امام توي يك اعلاميه، خطاب به شاه نوشته اند : سرباز هاي من توي قنداقه ها هستند و روي خاك ها بازي مي كنند.

وقتي اين را شنيدم ، قنداقه ابراهيم را بالا گرفتم و روي دستم بلندش كردم . رو به قبله ، از ته دل دعا كردم و گفتم : خدايا اين بچه رو هم يكي از سربازان روح الله قرار بده .

 

ــ " ساكنان مُلك اعظم (منزل امير عباسي) / ت : سعيد عاكف / ص : ۱ "

 

+ نوشته شـــده در جمعه 26 مهر1387ساعــت2:13 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
شهید سید حسین علم الهدی قسمت اول: غوطه ور در اقیانوس قرآن

نام هویزه را شنيده اي؟همان جا كه شاهد صحنه های عاشورایی بوده است. هویزه فرمانده شجاع بیست و یك ساله اش را از یاد نمی برد. خیلی ها هویزه را با نام او می شناسند . تو چقدر سید حسین علم الهدی را می شناسی؟

 

شهید سید حسین علم الهدی قسمت اول: غوطه ور در اقیانوس قرآن

سید حسین از كلاس اول ابتدایی، با شروع تعطیلات تابستانی، هر روز

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 23 مهر1387ساعــت7:35 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
مختصری از زندگینامه شهید مصطفی ردانی پور

 

 

چند تا فرمانده در دنیا می شناسی که تک تیرانداز شود تنها بماند تنها بجنگد تنها شهید شود و تنها بماند ...

 

از اشک هایم بیزارم! از هرچه دور بودنم را از شماها تسکین دهد بیزارم. از هرچه برای وجدان مرهم شود بیزارم.

 

دور بودن از مرام شما و و آرامش وجدان؟!!!

 

از شیطان و نیرنگ های پلیدش بیزارم.

 

 

شرح حال یک ماه دیگر را بخوان!

 

نمی شود اشک نریزی بیهوده نکوش

 

فقط تو را به غربت شهدا قسم دلیل گریه هایت را  اشتباه نگیر.

 

 

 شهيد مصطفی ردانی پور

 

قسمت های کوتاهی از زندگی نامه شهید مصطفی ردانی پور را در ادامه مطلب بخوانید:

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعــت8:36 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
زندگینامه شهید حمید باکری به روایت همسرش

 

 

تا به حال ماه را در خانه ديده اي!؟ شنيده اي!؟ جاي ماه در آسمان است ماه كه در چهار ديواري نمي گنجد! بله ماه هميشه در آسمان است اما بعضي از ماه ها آنقدر ماه هستند كه هر جا باشند را آسماني مي كنند حتي چهار ديواري ها را بعضي از ماه ها عاشقند، مجنونند؛

 

 يك ماه ديگر، يك ماه مجنون ديگر، به روايت نيمه ي پنهانش:

 

 

حمید باکری

 

 

 

 

خلاصه ای از کتاب نیمه ی پنهان ماه و به مجنون گفتم زنده بمان ( حمید باکری به روایت همسرش ) را در ادامه مطلب بخوانید: 

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در شنبه 17 فروردین1387ساعــت7:36 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
زندگینامه شهید مهدی باکری به روایت همسرش

 

 

تا به حال ماه را در خانه ديده اي!؟ شنيده اي!؟ جاي ماه در آسمان است ماه كه در چهار ديواري نمي گنجد! بله ماه هميشه در آسمان است اما بعضي از ماه ها آنقدر ماه هستند كه هر جا باشند را آسماني مي كنند حتي چهار ديواري ها را بعضي از ماه ها عاشقند، مجنونند؛

 

 يك ماه ديگر، يك ماه مجنون ديگر، به روايت نيمه ي پنهانش:

 

 

 مهدي باكري

 

 

 

            خلاصه ای از کتاب نیمه ی پنهان ماه ( مهدی باکری به روایت همسرش ) را در ادامه مطلب بخوانید: 

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در شنبه 17 فروردین1387ساعــت7:33 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
زندگینامه شهید مصطفی چمران به روایت همسرش

 

 

 

 

اگر آنان را نمی شناسی حق داری فکر کنی قرن ها پیش وقتی مجنون کنار مزار لیلی جان سپرد عشق هم مرد. اگر آنان را نشناسی حق داری فکر کنی لیلی از زمین و زمینیان قهر کرده دیگر در زمین جلوه نمی کند که چشمی او را ببیند دیگر مجنونی نیست عشق نیست جنون نیست

 

اگر آنان را نشناسی حق داری در سوگ عشق بر قلبت سیاه بپوشانی

 

اما باور کن لیلی هرگز قهر نکرده  هنوز با هزار جلوه برون می آید بلکه او را ببینی بلکه مجنونش شوی

 

لیلی دوستت دارد عاشقانه دوستت دارد مگر دلش می آید او را ندیده بمیری مگر دلش می آید بی عشق بمیری مگر دلش می آید جاودان نشوی مجنون نشوی پس چرا می بندی چشمانت را؟

 

اگر باور نداری آنان را بشناس همان ها که او را دیدند و مجنونش شدند تا باور کنی جز با او جز در کنار او  عشق معنا ندارد و هرگز باور نکنی تا جلوه گاه او نشدی در تو جلوه  کند! و هرگز باور نکن تا کسی او را نخواهد مجنون شود

 

اگر آنان را نشناسی ، حق داری عشق را با غیر عشق اشتباه بگیری

 

آنان را بشناس تا یقین کنی عشق بی او دروغ است، فریب است، عشق نیست

 

چمران یکی از آنان بود ببین چطور در غاده اش لیلی را دید و چطور عاشق شد، مجنون شد

 

 

نیمه پنهان ماه

 

 

خلاصه ای از کتاب نیمه ی پنهان ماه ( شهید چمران به روایت همسرش ) را در ادامه مطلب بخوانید: 

 

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در جمعه 16 فروردین1387ساعــت12:45 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام
اولین شهید زن در تاریخ انقلاب اسلامی ایران

 

آیا حکایت آن زنان و مردان غیرتمند و مبارز عشایر را شنیده ای که دستگیری امام و رهبرشان را تاب نیاوردند. سکوت نکردند، مبارزه کردند و برخی شهید شدند و برخی به اسارت گرفته شدند و در میادین چرخانده شدند تا مایه ی عبرت دیگران شوند! آیا حکایت سمیه ی انقلاب اسلامی ایران را خوانده ای؟ اولین شهید زن در تاریخ انقلاب اسلامی ایران ...

۱۵خرداد  سال ۱۳۴۲ بود. قیام و حماسه امام خمینی (ره) بر ضد رژیم شاهنشاهی در همه جا پیچیده بود. دسته ای از عشایر که به سرکردگی < زیادخان بیگلری> و < رستم خان قاسمی> در روستای < صحرای باغ > لارستان زندگی می کردند نیز از قیام آگاه شدند و دستور جهاد امام خمینی را شنیدند.

این دو مرد پس از آمدن به عشیره خود پیام جهاد را اعلام کردند و به همه گفتند: آینده جهاد و عمل ما ، مرگ در راه خداست.

و رو به زنان کردند و گفتند: شما می توانید نزد اقوام دیگرتان بروید، اگر نمی خواهید ما مردان را همراهی کنید.

یکی از زنان از جا بلند شد و گفت: زنان عشایر هیچ وقت کم از مردان نبوده اند، خان!  ما چگونه می توانیم مردانمان را تنها بگذاریم در حالی که می گوییم فاطمه (س) و زینب (س) الگوی مایند؟

مردان قبیله پس از برنامه ریزی به پاسگاه <عمادوه> حمله کردند و موفق شدند که مقدار زیادی مهمات و اسلحه به غنیمت بگیرند و ۹ تن از ژاندارم های حکومتی را هم کشتند.

پس از آن تنها راه ممکن زدن به دل کوه ها بود. افراد قبیله به سرعت به طرف کوههای < وهوشی > و  < براشت > حرکت کردند. زیرا می دانستند که به دستور شاه برای از پا درآوردن آنان فرمانده پاسگاه به سرعت وارد عمل خواهد شد.

کوه های در هم پیچیده این امکان را به مردان عشایر می داد که خود را در مخفیگاه ها پنهان کنند، اما نیروهای تحت فرمان شاه امکان صعود از تخته سنگ های پیچ در پیچ را نداشتند. وقتی که نیروهای شاه متوجه شدند نمی توانند در جنگ و مبارزه از پس عشایر برآیند، به فکر کشیدن نقشه ای افتادند.

سرهنگ اشرف درحالیکه لباس روحانیت پوشیده بود، با شالی سبز و قرآن به دست، راهی کوهستان شد. او خود را سفیر انقلاب و فرستاده حضرت امام خمینی معرفی کرد. عشایر که - به سبب شرایط خاص - امکان تماس با شهر را نداشتند به وی اعتماد کردند و این مرد فریبکار را به مخفیگاه خود بردند. در بین راه بود که سرهنگ اشرف خبر آزادی امام خمینی را به ایشان داد و گفت: حالا که امام آزاد شده بهتر است خود را تسلیم کنید . من قول می دهم که شما را به منطقه خودتان برگردانم.

زیادخان و رستم خان با اعتماد به حرفهای مرد روحانی نما امان نامه را امضا کردند.

۱۷محرم ۱۳۴۲ درحالیکه افراد عشیره در حال خواندن نماز بودند، نیروهای نظامی به سرکردگی سرهنگ اشرف از پشت به آنها حمله کردند. در این حمله ناجوانمردانه، تعدادی از مردان عشایر شهید شدند و بازماندگان به اسارت گرفته شدند.عشایر با تنی خسته و مجروح برای عبرت مردم در میادین شهر لارستان در معرض دید قرار گرفتند!

و پس از آن فردی که گفته می شد پزشکی آمریکایی است برای درمان بازماندگان قبیله نزد آنان رفت و پس از تزریق آمپول  ۱۰۰ تن از آنان را به شهادت رساند.

در میان شهدای کوهستان و مبارز عشایر نام زنی به اسم < باختر بیگلری > می درخشد.

این زن شجاع پس از درگیری نیروهای نظامی به درجه ی شهادت رسید. نام این زن به عنوان نخستین شهید زن انقلاب در بنیاد شهید ثبت شده است.

باختر ۳۰ ساله بود و دختر و پسری ۳ ساله داشت. او وقتی فرمان جهاد را شنید، همراه همسرش < درویش بزرگی > با دو کودکش به کوهستان رفت وقتی گلوله های نیروهای نظامی ناجوانمردانه بر تن آنان باریدن گرفت، این زن شجاعانه نبرد کرد.

او پس از مشاهده شهادت پسر ۳ ساله و همسرش ، شهید شد.

 

اولین شهید زن انقلاب اسلامی ایران

 

 

منبع: پیام نما/ ص ۵۰۱ - ۵۰۷ /   ۲۰ / ۱۱ / ۸۶  

عکس از:  وبلاگ وطنم گرمشت....!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعــت9:30 تــوسط خادم الشهدا | داغ کن - کلوب دات کام