![]() |
![]() |
|
| هدیه ای در حد بضاعت قلم، به مجاهدین راه خدا خصوصا شهدای دفاع مقدس |
|
عباس بابايي را مي شناسي؟ نكند نشناسي، حيف است نشناسي، با من كمي از او بخوان، تو اشك خواهي ريخت، شايد حتي بلند بلند ناله بزني، آخر بزرگي او ، حقير بودنت را نشانت مي دهد ، سخت است اما لازم است باور كن لازم است ؛ اگر حقير بودنت را نبيني يادت نمي ماند كجايي؟ چقدر فاصله داري؟ و چقدر ايجاد تحول ضروري ست براي آنچه به خاطرش به اينجا آمديم ،پس از خدايت بخواه در اين روزها كه درهاي رحمت از هميشه بازترند و دعاها به استجابت نزديكتر و دل ها به آسمان نزديك تر ... آسمان، آسمان، آسمان، چه كسي خبر دارد از راز آن خلبان بزرگ كه وسعت آسماني دلش، آسمان را هم حقير نشان مي داد . هنوز در راز عيد قربان مانده ام حاجي ها دور خانه ي يار گشتن را مي شمارند هفت بار و او گردش بي نهايتش را به دور يار، از خيلي پيش نمي شمرد او به جاي موي سر ، سر مي دهد... نه دروغ است نه افسانه و نه حتي اغراق. باور كن مي شود مرد خدا بود باور كن عباس را ببين: كي بود كه نشناسدش. پيرمردها و ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 16:43 توسط جمعی از مشترکین امتداد |
|
|
برق نگه تر تو مي گفت حسين دل در تب دلبر تو مي گفت حسين آن دم كه سرت از بدنت دور افتاد هر قطره ز حنجر تو مي گفت حسين 27 / 7 /85 در سجده ز اشك خاك را گل كردي گل را تو ز نور خود، همه دل كردي آن تركش بي رحم چه در گوش تو گفت كان سان تو ز عشق رقص بسمل كردي 27 / 7 / 85
در حسرت آسمان و بالم مي سوخت با ياد تو بودم و خيالم مي سوخت من خسته ميان خاك ها جا ماندم اي كاش كمي دلت به حالم مي سوخت 1 / 3 / 87
وقتي كه زمين از آسمان ياري شد با دست شهيد نوبت بيداري شد اين شهر چو نار و ما چو هيزم بوديم تو آمدي و عطر بهشت جاري شد 26 / 1 / 86
چند قطعه شعر اين مدلي ديگه: يعني اميد نيست، سر بگزاريم و فاتحه؟ ، شعری به یاد شب رزم ( میشداغ ) ، برای شلمچه ، برای شهدایش، برای میزبان های ما ، دلیل ، شب شعر شهید ، غزل معرفت ، به یاد مادرش زهرا ، علی (ع) گفت ، به من می گفت از معراج اما ... همچنين بخوانيد: چند مطلب جالب در مورد شهدا ، معرفی و زندگی نامه ی شهدا ، دلنوشته های امتدادی ها ، سيره عملي شهدا ، وصيت نامه ها و دست نوشته هاي شهدا پيرو اين رهنمود رهبري ، اينجا نويسنده و خادم الشهداي فعال در عرصه فرهنگي مي پذيرد اینجا هم همين طور |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 10:22 توسط جمعی از مشترکین امتداد |
|
|
امتدادیهای عزيز سلام
ميخوام يه خاطره بگم اما يکم تلخه... تابستونه و من بدليل رهايي از کنکور هنوز نشئه ام!!! طبق معمول هرروز مدت زيادي به مبحث پربار و بااهميت علافي ميپردازم اما امروز سر ظهر تليفون(تلفظ کهن تلفن!!!)زنگ ميزنه... _الو ارميا سلام _الو سلام عليرضا، خوبي بيمعرفت؟ چه عجب؟ خبري ازت نيست! _عليرضا کيه؟ من وحيدم!!!!!! در اين مقطع زماني دماغ اين حقير بصورت بسيار فجيعي ملتهب شد و جوري سوخت که هنوز دود ميکنه!!! _به به آقا وحيد؟ خوفي؟ سلامفتي(اين سبک از احوالپرسي مختص خودمه اگرچه ممکنه بنظر خيلي از شماها بي مزه باشه!!!) _غرض از مزاحمت، عصر ساعت6 مياي بريم آموزش احکام به ايتام؟ _يعني چي؟ ما آموزش بديم؟ کجا؟ چطوري؟ _هيچي نميدونم، اگه مياي ساعت 6 در مسجد منتظرتيم... خلاصه ما رفتيم و ساعت تقريبا 6.5 از مسجد به همراه تعدادي از رفقا و يه حاج آقا که برنامه ها دستش بودن راه افتاديم... اردوگاه شهيد رجايي،مختص کميته امداد امام خميني: خيلي جاي باصفايي بود، پر از گل و درخت، بچه ها تو زمين چمن فوتبال بازي ميکردند... از کنار همشون با سرعت گذشتيم اگرچه قيافه هاي معصومشون دل آدم رو بسرعت مي ربود... دفتر اردوگاه: بچه ها يه فرمهايي به شما داده ميشه و هرکدوم از شماها 10نفر از اين بچه ها در اختيارتون قرار ميگيره و شما بايد باهاشون صحت قرائت نماز رو تمرين کنيد و تو اين فرمها بهشون نمره بديد... حاج آقا اينا کي هستن؟؟؟؟؟؟؟ اينا بچه هايي هستن از استان خودتون که خونواده هاشون تحت سرپرستي کميته امدادن... تو محوطه: آقا ارميا، اين ده نفر شما، توي اون چمنا بشينيد... _بچه ها سلام، لابد ميدونيد که اين جمع ما واسه تصحيح قرائت نماز شماست اما اول دوست دارم همتون اسم و فاميلتون رو بگيد، از راست شما شروع کن... _حيدري، رحيمي، سعيدپور و ... خيلي خب. اسم من هم ارمياست، چون وقت کمه شروع ميکنيم، کي اول ميخونه؟ آقا اجازه من بخونم؟ بفرما... بسم الله الرهمن الرييم... باورتون نميشه، از ده نفري که اونجا صحت قرائت نمازشون رو چک کردم فقط يه نفر کامل درست خوند و بقيه نمره پايين گرفتن... بعضي هاشون اصلا نماز بلد نبودن(دوست دارم اينجاشو داد بزنم تا همه بفهمن که کسايي هستن که دارن به سن تکليف ميرسن اما سوره حمد رو هم حتي بلد نيستن) ![]() همونطور که داشتم امتحان ميگرفتم براي تکميل فرم همه بايد اسم کوچيک و فاميلشون رو ميگفتن... نفر شيشم يا هفتم: شما بخون اول اما اسمتو بگو _همت... براي چند لحظه از اين دنيا جدا شدم... همت، اسمي که هميشه منو از اين دنياي مادي رها کرده... _چه اسم قشنگي، به تو حسوديم ميشه، خوشا بحالت.شهيد همت رو که ميشناسيد؟ _هر ده نفر با يک صدا نه... انگار دنيارو رو سرم خراب کردن، باورم نميشد. پرسيدم حاج احمد متوسليان رو چي؟ هر ده نفر با يک صدا نه... دوست داشتم داد بزنم و گريه کنم اما نميشد... خدايا ما چقدر بدبختيم، خدايا فلاکت از اين بيشتر که اسطوره حماسه و دلاوري، شجاعت و فراست، مناعت و معنويت در بين مردمان ما غريب باشه. چه عذابي از اين بيشتر که بچه هاي سرزمين من، آيندگان ايران اسلامي، حتي اسم همت رو هم نشنيده باشند. آيا همت فراموش خواهد شد؟ خدايا اگر اين چنين سرنوشتي در انتظار مردم اين سرزمين است مرا قبل از آن از اين وانفساي متعفن که نام همت و متوسليان و آويني در آن نيست ببر که مرگ را بر زندگي اين چنيني ترجيح ميدهم... نفهميدم که باقيش چطور گذشت... فقط يادمه که به همشون قول دادم که اگه يه بار ديگه به اردوشون بيام حتما براي همشون يه عکس از همت عزيزم ميبرم... موقع نماز مسئول کميته امداد اومد و تو صف اول نماز خوند... نماز که تموم شد کلي برنامه درباره بلوغ واسه اين بچه ها اجرا کردن آخه همشون يا بالغ بودند يا بزودي ميشدن... آخر سر که ديگه همه داشتن ميرفتن براي شام يکي از مسئولين اومد ميکروفون رو گرفت و گفت: بچه ها آقاي ... براي همتون هديه آوردن، هديه شون براي هر نفر ده هزار تومانه... يه دفعه نماز خونه مثل بمب منفجر شد و اين بچه ها سر از پا نميشناختن، باور کنيد بعضياشون از شدت خوشحالي ميخواستن گريه کنن... همون ده هزار تومني که واسه من و تو شايد پول چيپس و آلوچمون هم نشه... شايد خدا همش ميخواست همين رو به من بگه که يه نيگاه به خودت بنداز، داري تو ناز و نعمت زندگي ميکني اما هرروز هم بر ناشکري هات اضافه ميشه... خدايا ببخش، قدر عافيت رو نميدونم، قدر سيرخوابيدن رو نميدونم، قدر هيچ کدوم از نعمتهات رو نميدونم. الهی لا تکلنی علی نفسی حتی طرفة عین ابدا پی نوشت۱: از همه امتدادیهایی که برای خادمی شهدا میرن التماس دعا داریم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 بهمن1387ساعت 10:19 توسط ارمیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
امتداد یک ماهنامه ست ماهنامه ی راهیان نور و فرهنگ پایداری و البته پرمخاطب ترین نشریه از نوع خودش، خطی بی پایان تا ملکوت شهیدان
این وبلاگ رو جمعی از مشترکین امتداد به راه انداخته اند، اهداف زیادی هم دارند مثلا: معرفی ماهنامه امتداد و نقد مطالب آن، ثبت آثار دوستداران شهدا که برای شهدا قلم می زنند. اطلاع رسانی از برنامه های فرهنگی در این مسیر که شما برای اینجا می فرستید. و از همه مهم تر معرفی شهدای شهر و روستای شما و تمام یادگاران دفاع مقدس که زحمت تهیه اش با شماست و خدا نکنه فراموش بشوند. و... امتداد ماهنامه ای ست که امیدواریم همیشه در مسیر خودش – در دفاع مقدس امروز- رو به جلو حرکت کنه و یک روزی همه ی مردممون جز همراهان و همسفرانش باشند. و اینجا وبلاگی ست که امیدواریم روزی تمام مشترکین امتداد جز نویسندگانش قرار گیرند. التماس دعای فرج و شهادت به امید ظهورش |
| خبرگزاری ها |
|
ایرنا شبکه اطلاع رسانی هادی |
| نویسندگان |
|
جمعی از مشترکین امتداد ياس ارغواني ارمیا باران ح.ر.س.ا |
|
RSS
|